Friday, July 10, 2009

یک ندا... تا ابد


برای هجده تیر و به حرمت یکایک آنها که شیرینی شهادت را بر تلخی تحمل این روزها ترجیح داده اند


تظاهرات تمام شده و انگار همه را به خانه‌ها رانده‌اند
اما دختری هنوز در خیابان مانده و نمی‌رود
روز به شب رسیده و چشمها را بسته‌اند
اما چشم‌های باز دختری هنوز به خیابان خیره مانده است
دیب‌ها بر همه دیوارهای زندگی رنگ سیاه پاشیده‌اند
اما دختری هنوز با انگشت‌های بی‌جانش زندگی را رنگارنگ نقاشی می‌کند
نمایندگان خدا با وعده بهشت ما را با خود به جهنم می‌برند
اما دختری با آرزوهای خونین‌اش همه را به بهشت فرا میخواند
گلها را طعمه‌ی گلوله‌ها کرده‌اند
اما یک ندا،
بلندتر از صدای گلوله‌ها،
به جای همه گلها حرف می زند ... تا ابد

Saturday, June 20, 2009

موج سبز در رسانه های لبنان


از همان جمعه ی انتخابات در ایران که مهمترین روزنامه‌ی لبنانی "النّهار" با 74 سال سابقه،‌ تیتر یک خود را به ایران اختصاص داد و نوشت: "ایران در انتظار سبز" میشد فهمید که نتیجه‌ی انتخابات برای لبنانی‌ها نیز بسیار مهم است.

مطبوعات لبنان هم مثل ایران در دو گرایش منتشر می‌شوند: گرایش معروف به 14 مارس که از دموکراسی، آزادی، دوری از ایدئولوژی و نزدیکی با غرب دفاع میکند و گرایش معروف به 8 مارس که محور آن را حزب الله و گروه‌های حامی ایران، سوریه و فلسطین تشکیل می‌دهند.

النّهار مهمترین روزنامه‌ی نزدیک به گروه 14 مارس است که سردبیر آن جبران تووینی پس از انتقادات شدیدش به دخالت سوریه در حاکمیت لبنان و تاثیرگذاری محور ایران ـ سوریه ـ حزب الله بر تصمیمات این کشور ترور شد،‌ این روزها تیتر یا عکس صفحه‌ی اولش را به ایران اختصاص داده است؛‌ عکس‌هایی از تظاهرات و خشونت پلیس با مردمی که نمادهای سبز حمایت از مهندس موسوی را با خود دارند.
النّهار این عکس‌ها را از فیس بوک و توییتر دریافت می‌کند و می‌نویسد: "حکومت احمدی نژاد سایت‌ها را بسته، روزنامه‌ها را توقیف کرده و بسیاری از روزنامه‌نگاران و اصلاح‌طلبان را بازداشت کرده است و شبکه‌های گروهی در اینترنت مانند فیس‌بوک مهم‌ترین منابع برای دسترسی به اخبار ایران هستند".
النّهار در گزارش‌های پی‌در‌پی خود در این هفته از هیچ خبر مهم ایران غفلت نکرده؛ از بیانیه‌های موسوی تا کروبی گرفته تا اعتراضات دانشگاه‌ها و شهدا و مجروحان دفاع از "جمهوریت ایران". جالب است که این روزنامه "مصطفی محمد اللباد" را به عنوان خبرنگار ویژه‌ی انتخابات ایران به تهران فرستاده او تاکنون از نزدیک اعتراضات میلیونی مردم در تهران و اصفهان را برای این روزنامه گزارش کرده است.

دیگر روزنامه‌ی مهم لبنان که در سایر کشورهای عربی نیز منتشر می‌شود روزنامه‌ی "السفیر"‌ است که اگرچه قدمت النهار را ندارد و عمرش از 40 سال تجاوز نمی‌کند اما روزنامه‌ی حرفه‌ای و مورد احترام همه‌ی گروه‌های لبنانی است و البته هویتی پان‌عربیست دارد. السفیر با این که به حزب الله نزدیکتر از گروه مقابل است و در روز اول پس از اعلام نتایج، احمدی نژاد را پیروز انتخابات معرفی کرده و به اعتراضات اشاره‌ای نکرده است اما از روز دوشنبه به صراحت اختلاف شدید میان رهبر ایران و اکثریت ملت را در صفحه‌ی نخست خود منعکس کرد و نوشت: "میرحسین موسوی تصمیم گرفته است تا آخر از آراء خود دفاع کند و تسلیم آنچه که آن‌ را صحنه آرائی خطرناک توصیف کرده است نشود" به نظر السفیر اعتراض‌ها در ایران روز به روز عمیق‌تر می‌شود و وضعیت رئیس جمهور کنونی را متزلزل می‌سازد.

روزنامه‌ی "الدیار" نیز گرایش نزدیک به حزب الله و سوریه دارد و چون پیروزی اصلاح‌طلبان را به سود جریان اعتدال و عقلانیت و دوری از گرایش‌های جنگ طلبانه می‌داند علاقه‌ای به تزلزل موقعیت رئیس جمهور کنونی ایران ندارد و اگرچه گزارشی طولانی از حوادث و اغتشاشات در ایران داده است اما در مقالات خود سعی دارد به مخاطب لبنانی اطمینان دهد که این درگیری‌ها به زودی مهار می‌شود.
این همان دیدگاهی است که در کنار این رسانه‌ی مکتوب در تلویزیون المنار (ارگان حزب الله لبنان) نیز مشاهده می‌شود.
در این تلویزیون همه‌ی بخش‌های خبری گزارشی را به ایران اختصاص می‌دهند که در آن گزارش ناآرامی‌ها را نتیجه‌ی اعتراض جمعی از خرابکاران جلوه می‌دهند و رهبر ایران و رئیس جمهور مطیعش را پیروز این انتخابات می‌خوانند، این روند با سخنرانی سید حسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان تکمیل شد که در روز چهارشنبه 17 ژوئن اعلام کرده است:‌ "در ایران چهل میلیون نفر به این نظام و ولایت فقیه رای داده‌اند و این درگیری‌ها به زودی با درایت رهبر انقلاب به پایان می‌رسد و تحلیل مخالفان نظام اسلامی جز توهم و سراب نیست."

در این میان روزنامه‌های "البلد" و روزنامه‌ی "المستقبل" (با گرایش 14 مارس) هر روز تصاویری شگفت انگیز از راهپیمایی‌های میلیونی و صحنه‌های خشونت‌بار منتشر می‌کنند و یک صفحه‌ی کامل روزنامه را به اوضاع ایران اختصاص می‌دهند.

تلویزیون ‌های ‌ LBCو FUTRETVهم با پخش تصاویر ایران،‌ مقالات و گزارشات مطبوعاتی را نریشن متن برنامه‌هایشان کرده‌اند. وجه مشترک روزنامه‌ها و تلویزیون‌های پر مخاطب لبنانی جمله‌ایست که هر روز در صفحات روزنامه‌ها و بخش‌های خبری خوانده و شنیده می‌شود :‌ "انقلاب سبز به رهبری میرحسین موسوی در ایران ادامه دارد".

Sunday, June 7, 2009

اصلاحات؛ از بیروت تا تهران

در این روزهایی که حال و هوای ایران پر از شور زندگی یا به تعبیر برخی آماده‌ی انفجار است،‌کمی آن‌طرف‌تر لبنان شاهد مبارزه‌ی اپوزوسیون با دولت برای صندلی‌های مجلس است.

لبنان ـ یکشنبه هفتم ژوئن 2009
مردم به شهرها و روستاهای محل سکونت خود رفته‌اند تا در حمایت از کاندیداهای خود در مجلس رأی دهند؛ در هر شهر یا روستا فهرستی از اسامی شهروندان وجود دارد که با حضور افراد بر پای صندوق‌های رأی مشخص می‌شود چه کسی رأی داده تا اسمش از لیست خط خورد.
اینجا رأی دادن "حق" هر فرد است نه "وظیفه".
شهر خالی از ترافیک و در آرامش غریبی فرو رفته است.
هر گروه هم‌پیمانان خود از ادیان و مذاهب مختلف را دارد و سعی بر آن است که شمارش آراء "بدون تقلب"‌ صورت گیرد.
سازمان ملل متحد و اتحادیه‌ی اروپا از دولت لبنان خواسته‌اند تا اجازه دهد بر روند برگزاری انتخابات نظارت داشته باشند و دولت با این خواسته‌ی آن‌ها موافقت کرده‌ است.
هر حزب برای خود رنگی را انتخاب کرده و شعارهایی بر پایه‌ی همان رنگ ساخته است. تابلوهای تبلیغاتی این روزها با ابتکارات خاص به شدت جلب توجه می‌کنند مانند: "لبنان با ترکیب تمام رنگ‌هایش زیباتر می‌شود" یا "همه‌ی رنگ‌ها برای یک لبنان".
خیابان‌ها پر از تظاهر کنندگان مختلف است همراه با شعارها و رقص و آواز.

ایران ـ تا بیست و دوم خرداد 1388

ایرانی‌ها روزهای حساسی را پشت سر می‌گذارند؛ روزهایی که برخی معتقدند انفجار خیابانی مردم محصول فشار این 4 سال است و برخی بر این عقیده‌اند که انفجار اصلی از 23 خرداد آغاز خواهد شد،‌ حادثه‌ای که در صورت برنده شدن اصلاحات درگیری بین اصلاح‌طلبان با کفن‌پوشان و گروه‌های فشار را رقم خواهد زد.
استفاده از رنگ‌ها همیشه روش خوبی برای تبلیغات بوده است؛‌ روشی سالم برای جلوگیری از فحاشی‌ها و سمبل‌های دروغین.
اینجا رنگ‌ها نه به هدف داشتن "یک ایران"‌ بلکه در مقابل هم ایستاده‌اند و با روش‌هایی قدیمی و لجوجانه سعی در تخریب هم دارند.
آنچه این روزها شاهدش هستیم رنگ زندگی و مرگ را با هم دارد،‌ لجبازی کودکانه‌ای که می‌توانست به دور از نفرت و مرزبندی‌ها باشد.
در این چهار سالِ احمدی‌نژادی آنچه رخ داد نزدیکی بیشتر دولت ایران به حزب‌الله لبنان و دوری‌اش از مردم ایران بوده است؛ مردمی که سیاست‌ خارجی ایران را تنها مرتبط با حزب‌الله، ونزوئلا یا فلسطین می‌بینند به شکلی که انگار هیچ کشور دیگری غیر از این سه وجود خارجی ندارد.

آنچه می‌خواهند ـ آنچه می‌خواهیم

اپوزیسیون (حزب‌الله و هم‌پیمانانش) این روزها حامی احمدی‌نژاد به حساب می‌آیند به شکلی که پیروزی خود در انتخابات امروز و پیروزی احمدی‌نژاد در انتخابات دوره‌ی دهم ریاست جمهوری ایران را مکمل یکدیگر برای قدرت بیشتر در منطقه و شاید جهان می‌پندارند.
باید نگران کشورها،‌ دولت‌ها و یا احزابی که رمز قدرت را در جنگ و خون و روش‌های غیر دیپلماتیک می‌دانند بود زیرا در صورت رسیدن به قدرت حاضر به قربانی کردن همه چیز برای رسیدن به هدف و غلبه بر دشمن‌های حقیقی یا فرضی خود هستند.

طبقه‌ی متوسط در لبنان جنگ را دوست ندارد،‌ آنچه او می‌خواهد دولتی‌ست که برای آرامش،‌ ثبات و توسعه‌ی کشور تلاش کند نه آن‌که همه‌چیز را قربانی آرمان‌هایی کند که در درستی و حقانیت آن‌ها هزار اما و اگر وجود دارد.

ما ایرانی‌ها اما برای بالا بردن نام وطنمان می‌توانیم به تمدن و اعتبار قدیم خود در جوامع بین‌المللی نگاه کنیم تا شاید به یاد بیاوریم که روزگاری در اروپا "ریال"‌ خرج می‌کردیم، تصویری از "خلیج عربی" وجود نداشت، "مولانا"‌ افتخار فرهنگ ما بود و هم‌پیمانان ما در دنیا دولت‌های عقب‌افتاده‌ی جهان نبودند.

می‌توانیم از تاریخ تنها برای تخریب گذشته و حال استفاده نکنیم و با تکیه بر تاریخ و افتخارات‌مان از ویرانی بیشتر میهن‌مان بترسیم و تاریخ تازه‌ای بنا کنیم.

می‌توانیم خجالت بکشیم وقتی پدر محمد جهان‌آرا پشت صفحه‌ی تلویزیون ما می‌ایستد و از بی‌آبی و بی‌گازی خرمشهر می‌گوید یا فریاد می‌زند که هنوز این شهر ساخته نشده است؛ او همان پدری‌ست که پسرش را برای پاسبانی از حرم همین خاک قربانی کرده است.

می‌توانیم به همین راحتی دریاها را نبخشیم،‌ از خاک‌ها نگذریم، خلیج‌مان را بی‌هویت نخواهیم،‌ مولانا و ابن سینا و خیام را بی‌وطن نکنیم به جای آن‌که بخواهیم اسرائیل را از نقشه‌ی جهان حذف و خاک فلسطین را آزاد کنیم!

Friday, May 29, 2009

فراموشی؛ بن‌بستی به پهنای ابدیت

«من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که قبل از هر فریادی لازم است».

جایی خواندم؛ انسان با «یاد» زنده است.

اما این روزها شیرینی همه یادهایم به تلخی زنجیر، پیوند خورده است.
دیگر نه به دنبال سکه‌های ته جیب که خرج تنها یک لبخند پسرک فال‌فروش می‌شد، هستم و نه نگاهم به دنبال دخترک گل‌فروش برای خرید شاخه‌ای محبت می‌گردد ...

هر چند در این دیار شراب هنوز هم در خاطره و آرزوی یک شاخه نرگس زرد روزشماری زمستانی را می‌کنم که نرگس ندارد.

وقتی یاد، زنجیر امروز می‌شود به قول نادر «امروز را هم به یاد تبدیل می‌کنم».

در کناری دیگر،
شاملوست که می‌گوید: «عشق، خاطره‌ایست در انتظار حدوث و تکرار».
اما یاد عشق؟

آیا باید از «یاد»ش گذشت یا به «عشق»ش دل بست؟
عشقی که روزی خانمان‌سوز بود و روزی گرفتار تردید شد و روزی به سختی افتادن برگی در خزان سقوط کرد و رفت به دنبال درختی دیگر ...
برگ ماند ...

پشیمانی و احساس گناه امروز دیگر به کار گذشته‌ی دیروزیمان نمی‌آید و شاید فرمولی برای رهایی از امیدهای واهی از آنچه گذشت، لازم است.

شاید باید به چشمان امروز نگاه کنیم که خود؛
راهیست برای نشنیدن «سمفونی حماقت» روزهای رفته ... که فراموشی «بن‌بستی به پهنای ابدیت» است.

Friday, May 22, 2009

برای وطن، آزادی و زندگی

فردا دوم خرداد است؛
تصوری از فردا ندارم،‌ هنوز هم با یاد 8 سال و شاید هم 12 سال پیش هیجان زده می‌شوم.

4 سال پیش وقتی دکتر معین توسط شورای نگهبان رد صلاحیت شد اصلاح طلبان رای به تحریم انتخابات دادند و همه یکصدا بلند شدند و تا بازگشت معین جز فریاد بی‌عدالتی حرفی نزدند.

شورای نگهبان رای به پنج نامزد داده بود؛
علی اکبر هاشمی رفسنجانی 70 ساله، رئیس جمهور دو دوره (76-68 ).
محمد باقر قالیباف 43 ساله فرمانده سابق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که از سال 1379 فرماندهی نیروهای انتظامی کشور را برعهده داشته است.
علی لاریجانی 48 ساله؛ مشاور رهبر ایران در مسائل امنیتی.
محسن رضایی 53 ساله یکی از پایه گذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که از سال 1360 لغایت 1376 فرماندهی آن را بر عهده داشت.
محمود احمدی‌نژاد 49 ساله شهردار تهران و مهدی کروبی 68 ساله، رئیس سابق مجلس شورای اسلامی در سال‌های ( 83-79 ).

تبلیغات موثر واقع شد و آنچه نباید اتفاق افتاد.

4 سال قبلش را یادم هست وقتی در خیابان‌ها، تاکسی و مغازه، هرجا که می‌رفتیم تصویر خاتمی در دستان جوانان بود و همه با امید و انرژی مشغول بودند.«زندگی» در دم و بازدم همه وجود داشت.
حتی 4 سال قبل‌ترش را هم یادم هست وقتی رقابت بالا گرفته بود و به زور مادر خودم را بردم پای صندوق تا شاید رای موثری باشد؛ تصور ما کجا و بیست میلیون رای کجا!

دور بعد وقتی قبل از انتخابات خاتمی در تلویزیون گریه کرد (همه خوب به خاطر داریم) و مردم با این‌که نگران و ناراحت از توقیف روزنامه‌ها و زندان و خاطره‌ی تلخ 18 تیر و برآورده نشدن توقعاتشان بودند بازهم به همان عظمت حاضر شدند.

سال‌ آخر بود، خاتمی در مقابل همه‌ی دانشجوها ایستاد و در پاسخ به شعارها گفت پس از من کسی خواهد آمد که برای همین دوران دلتنگ شوید.

راست می‌گفت.

حالا بازهم دوم خرداد فرا رسیده است؛
گردهمایی ده‌ها هزار نفری حامیان خاتمی ـ موسوی در ورزشگاه آزادی

دلم هوای فضای «زنده» و «امیدواری» را دارد.

دور قبل وقتی در غربت اسم دکتر معین را به صندوق انداختم امیدی برای انتخاب شدنش نداشتم همان‌طور که فکر رای آوردن احمدی‌نژاد هم در مخیله‌ام نمی‌گنجید.
این دوره اما با حضور خاتمی به عنوان حامی میرحسین موسوی و هیجانی که در قشر جوان و دانشجو بوجود آمده امیدوارم...

امیدوارم که شاید در دوره‌ی بعد بتوانم بی‌شرم از بی‌‌شرمی‌ها ایرانی بودنم را فریاد بزنم و سربلند به یاد مرحوم «گفت‌و‌گوی تمدن‌ها» ننگ این سال‌ها را بشویم.

امیدوارم همان‌طور که احمدی‌نژاد!! در شو‌های انتخاباتی دور قبل گفت: «مشکل کشور و مردم ما مدل موی پسران و مانتوی کوتاه و بلند دختران نیست و باید به فکر سامان‌دهی به وضع اقتصاد باشیم».

امیدوارم اما دلتنگ وطنی که این روزها همه در داخل و خارج آن بی‌وطن‌ترین شده‌ایم.

دلم ‌می‌خواست تا پرچم‌های رنگی را در دستم می‌گرفتم، فریاد می‌زدم و

بودم.

Monday, May 18, 2009

مرگ شراب

هرچه توان در خودم سراغ داشتم جمع کردم تا شاید مطلبی بنویسم؛
اما از بد روزگار هرچه گشتم بیشتر غم و شکستگی یافتم.

خواستم از "زن" بودن بنویسم اما هرچه بیشتر تلاش کردم کمتر به نتیجه رسیدم؛‌ هرچه در اطرافم نگاه کردم انگار چشمانم تنها ناامیدی‌ها را می‌دید.

خواستم از "انسان" بودن بنویسم فقط یک جمله آمد؛‌ از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
خواستم از مرادهایم بنویسم دیدم در این روزهای سیاه و طوفانی هریک در تلاش بدست آوردن آویزه‌ی درختی از ایمانند و ناامیدانه به دنبال گریزگاه.

از خودم نوشتم؛‌ اما آنقدر تلخ و سیاه شد که نفهمیدم از زن مینویسم یا از انسان،‌ مرید است یا مراد.

دلبستم تنها به نوشتن؛‌
هنوز هم کلمات هرچقدر هم دور از کاغذ و جوهر باشند،‌ هرچقدر هم ماشینی استفاده شوند بازهم توان پاسخ‌گویی دل را دارند؛ اگر بال‌هایشان را نسوزانیم.

کلمات را همان‌گونه که آمدند نقش کاغذی مجازی کردم و انگشت‌هایم قلمی شدند برای برقراری ارتباط میان انسان و ماشین.
فاصله‌ی هر کلمه تا کلمه‌ای دیگر تنها دود غلیظی بود که با خیره‌‌گی من به همین کاغذ شیشه‌ای ـ که هیچ‌گاه نفهمیدم اوست که من می‌نگرد یا منم که با او هم‌آغوشی می‌کنم ـ همراه شد که چیزی جز این کلمات تلخ حاصلش نبود.

این همه پریشانی که تنها از آن من نیست؛‌
نه فقط به رنگ‌بازی این روزها مربوط است و نه فقط به آرزوی انسان بودن و انسان دیدن،‌ نه فقط به دلخوشی‌های روزانه یخ کرده است و نه حتی فقط به عزیزانی که از دست دادم و می‌دهیم...

این تلخی‌ها از آن زندگی است؛‌
زندگی همان چیزی‌ست که هر روز سعی داریم بیشتر از قبل از آن جلو بزنیم و هر روز بیشتر از قبل عقب می‌افتیم،‌ هر روز که بلند می‌شویم تیشه‌ای دوباره ریشه‌هایمان را در معرض سوختن قرار می‌دهد اما بازهم سعی در بلند شدن داریم.

بحث اعدام نیست،‌ بحث اسیدپاشی‌های هر روزه در "شهری که دوستش می‌داشتم" نیست،‌ بحث سنگسار و مرگ عشق نیست.

ما خود هر روز خودمان را اعدام می‌کنیم، بر صورت زخمی از زمانه‌مان اسید می‌پاشیم ـ و شاید این بار دور از شهری که دوست داشتیم ـ و هر روز عشق را در درونمان سنگسار می‌کنم.

مرگ عشق در ما،‌ مرگ انسانیت ماست
و دیگران را نادیده گرفتن.

من هنوز هم دلتنگم؛ کلمات هرچقدر هم سبک کنند،‌ شراب هرچقدر هم مستی دهد؛ اما این‌بار جز تا کنار بستر خوابم نمی‌برد.

Saturday, May 9, 2009

فصل اول:‌ تعلیق

تعلیق همیشه هم بد نیست.
با شنیدن این کلمه یاد بادبادکی می‌افتم که رها در آسمان گاه به این سو و گاه به آن سو در حرکت است،‌ نخی بر زمین در دستان تعلقی دارد که باعث گم نشدن می‌شود.

می‌گویند هرکسی در زندگی خود در فصلی از زندگی دچار این تعلیق خواهد شد. گاه در جوانی و گاه در پیری.
و ای کاش که در جوانی باشد... تا شاید در ساحلی قبل از پیری آرام گیرد.

هدف مشخص است؛‌ پرواز
مقصد اما...

نمی‌دانم در این تعلیق باید در انتظار نشست و یا تقلایی کرد.

این تقلا باعث پاره شدن نخ خواهد شد یا بادبادک را مقاوم‌تر خواهد کرد... هنوز نمی‌دانم

یا شاید در سکوت باید انتظار کشید.

این روزها فصل،‌ فصل تعلیق است؛
روزهایی پر از دلهره برای سرنوشت... سرنوشت ملتی که گاه قیام کردند و گاه در سکوت به نظاره نشستند.
ملتی که این روزها خسته از هر تندبادی تن به سرنوشت سپرده‌اند اما ناامید نگشته‌اند. امیدی که گاه از خدا به آدم‌ها و گاه از آدم‌ها به خدا تغییر مسیر داده است.

ما اما نگران نشسته‌ایم برای سرنوشت کودکان اعدام،‌ دانشجوهای در بند، زنان در قیام،‌ تجار شکست خورده، دین‌های بر باد رفته و شاید پدر و مادری بازنشسته که این روزها در بالکن خود با موهایی سپید چشم به جوانک‌های خیابانی دوخته‌اند که روزی برای سرنوشتشان قیام کردند و خواستار حق شدند و امروز در گذشته‌ی خود معلق مانده‌اند؛‌ چه کرده‌اند.

نگران نشسته‌ایم؛
برای قلم‌هایی که باید بر کاغذی سپید بچرخند و رای به فال‌های قهوه و یا دلخوری از پوشش نامناسب فرزندان خود دهند،‌ نگران قلم‌هایی که دل به وعده‌ها داده‌اند، نگران هزاری‌های واریز شده به حساب... نگران دستبندهای سبز و قرمز و سفید...

این فصل تعلیق هم خواهد گذشت.
منتظر بر پای رسانه‌ها خواهیم نشست تا قلممان نسوزد و امیدهایمان به ترس تبدیل نشود.

اما با تعلیق فصل‌های زندگی خود چه کنیم؟